بله....بله...آمده ایم که بآپانیم
عرضم به حضورتون که...امروز این جانب اغفال شده و به اصرار آق داداش یکی از دوستانم
رفتیم به دانشگاه سراسری که در کرسی آزاد اندیشی شرکت کنیم
ما رفتیم اونجا ولی چیز زیادی به فهم و شعور و اطلاعاتمون اضافه نشد....
حالا هی به این خانوم و برادرش می فرمودم که مایلم رفع زحمت کنم....اما
اصرار و اصرار که...الا و بلا باید تا آخرش بشینی
ما هم نشستیم....اما خب الان اومدم اینجا که یه اتفاقی رو بنویسم...
که به خاطرش امروز خیلی تاسف خوردم
ما اونجا کسی رو نمی شناختیم...اما خب علی (داداش همین دوستم که عرض کردم
)
ما رو با یکی از همکلاسی های دخترشون آشنا کرده بودند که ما غریب نباشیم
ولی من حس می کنم اون خانوم اونجا بیشتر احساس غربت می کرد تا ما
خلاصه که من نشسته بودم و داشتم به عرائض حضار گوش میدادم و در تفکری عمیق فرو رفته بودم که....
با ضربه ی آرنج دوستم(فاطمه
) به پهلوم به خودم اومدم...نگاش کردم دیدم داره با اون چشماش
به چند صندلی اونطرف تر از من اشاره می کنه...(حدودا دو الی سه صندلی خالی بود)
و اشاره ی فاطمه به اون آقا پسری بود که روی صندلی چهارم نشسته بود
خب شما ها که غریبه نیستید ...تارف هم که ندارم...اما خداییش من اصلا حواسم به حضور این آقایون نبود....!
خلاصه این آقا پسر....بس خوش تیپ و زیبا روی تشریف داشتند...
به طوری که بعد از لحظاتی من و فاطمه متوجه شدیم که تعداد زیادی از دختران حاضر در اون سالن مبهوت و
شیفته ی این شاهزاده شده اند
(اینام که همه ندید بدید...
)
حالا همه ی اینا به کنار....خب بلاخره دختره و روحیه ی حساسش دیگه
اما.....
بعد از یه چند دقیقه ....
پچ پچ های دوتا دختری که جلوی ما نشسته بودند بدجور حواسمون رو بهشون جلب کرد..
خب که دقت کردیم فهمیدیم بحث سر یوسف دانشگاهه
وای...باورتون نمیشه اما بعد از پچ پچ های طولانی دیدیم یکی از دخترا بلند شد و از سالن رفت بیرون
یه چند دقیقه گذشت....!!!
ناگهان در مقابل چشمان متعجب من اون یکی خانوم که جلوی بنده بود برگشت و به یوسف دانشگاه
یه چیزی گفت...
من متوجه نشدم چون هی سعی می کردم وانمود کنم حواسم نیست....
یه دفعه دیدم یوسف(چون اسمشو نمیدونم
) بلند شد و رفت بیرون....!!!
بله...این خانوم به ظاهر محترم به آقا یوسف گفته بودند که این دوست من بیرون منتظر شماست...
و آقا یوسف نیز با اشاره ی سر فرموده بودند منتظر من؟!؟!
که این خانوم هم مجددا با اشاره ی سر فرموده بودند آری..!
ما هم بعد از چند دقیقه که فاطمه دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و شروع به برقراری رابطه با همین خانوم
کرد به محتوای این مکالمه ی مرموز پی بردیم
خلاصه که یه کم گذشت....این خانومه هم رفت دنبال دوستش...
و متقابلا دوست اون آقا یوسف هم رفت دنبال دوستش
یه چند صباحی گذشت....
تا بلاخره دوتا خانووم با یه همچین قیافه ای
برگشتند!!
ما هم که فضوووول
ما:چی شد؟؟!!
-هیچی پسره خیلی بی شعور بود..(
میدونستیم)
ما:.....(تو دلمون
)...اما تو ظاهرمون
چراااا؟! چی گفت؟!
-هیچی بابا بی شعور گفت من صاحب دارم...
ما: (تو دلمووون
و دوباره تو دلمون
....و بازم تو دلمون
)....و اما ظاهرمون
وا...( و دیگر هیچ
)
آخه خداییش خیلی کارشون زشت بود...منم جای پسره بودم عمرا کاری غیر از این میکردم
خلاصه که خیلی خیلی حالم بد شد....به فاطمه گفتم من اگه اینقدر احمق بودم که یه همچین حماقتی
می کردم...تا آخر عمرم آب خوش از گلوم پایین نمی رفت
یه نتیجه ی اخلاقی: زیاد به عشق توی نگاه اول اعتماد نکنید (مخصوصا خانوما)
اونایی که با یه نگاه عاشقشون می شید شاید قبلا یکی دیگه عاشقشون شده باشه..
.سعی کنید خودتونو کنترل کنید
......
این آهنگی گذاشتم درسته غمگینه و قرار شده که غمگین نباشیم...
اما من واقعا عاشق این آهنگ و صدای مهدی احمدوند هستم....امیدوارم شمام خوشتون بیاد