تبليغاتX
سانتاماریا

سانتاماریا

میدانی تنهایی کجایش درد دارد ؟ انکارش !

غریبه!!؟!

این پست رو خطاب به اون غریبه ای می نویسم که امروز واسم کامنت گذاشته....

آهای غریبه!

شما اگر غریبه ای...چطور می تونی ادعا کنی که منو خیلی خوب می شناختی و الان خیلی عوض شدم؟!

و اگر فکر می کنی منو خیلی خوب می شناسی...چی باعث شده که این برداشت رو بکنی که دیگه

 مهتاب قبل نیستم؟!

اومدم اینجا تا بگم بر فرض هم که منو بشناسی....

صرفا جهت اطلاع عرض می کنم....من تغییری نکردم...حالا عوضم که شده باشم...عوضی که نشدم

مگه قراره آدما همیشه یه شکل بمونن؟!

اون چیزی که تو کامنت گذاشته بودی برام عجیب بود...چرا فکر می کنی من بی..... شدم؟!

من حرف نا مربوط یا دور از شانی زدم که این حرف رو زدی؟!

من اینجا نیومدم تا دیگران با خوندن نوشته هام هر طور که دوست دارند دربارم برداشت کنن...!

و بدون اینکه هیچ توضیحی بدند بهم برچسب بزنن...!

دفاعیه ای داری؟!

                                          مهتاب

.................

خب...!

من الان همون پستی که آقا/خانوم غریبه براش کامنت گذاشته بودند( تو نفس منی منی ) رو

دوباره مطالعه فرمودم...

متوجه یه مساله ی خیلی مهم شدم که لازم دونستم بیام اینجا و یه توضیحی بدم

راستش فکر می کنم اون پست ممکنه باعث بشه که واسه بعضی از دوستان که ادعای شناخت فراوان

 می کنن سوء تفاهم پیش بیاد

بله...من اون شب منتظر تماس یکی از دوستانم بودم....یه کسی که خیلی وقت بود از ش خبری نداشتم

بهتره بگم یکی از دوستای قدیمیم.....و وقتی اون موقع شب باهام ارتباط گرفت به شدت ذوق کردم....

و منظورم از اون اتفاق خاص همین بود 

امیدوارم اگر اون کامنتی که غریبه گذاشته به خاطر برداشت غلط از این پست بوده....

خودش بیاد و اعتراف کنهکه دیگه غریبه نباشه....آشنا باشه

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند1390 ساعت 12:43 توسط مهتاب |


تاسف!!

بله....بله...آمده ایم که بآپانیم

عرضم به حضورتون که...امروز این جانب اغفال شده و به اصرار آق داداش یکی از دوستانم

رفتیم به دانشگاه سراسری که در کرسی آزاد اندیشی شرکت کنیم

ما رفتیم اونجا ولی چیز زیادی به فهم و شعور و اطلاعاتمون اضافه نشد....

حالا هی به این خانوم و برادرش می فرمودم که مایلم رفع زحمت کنم....اما

اصرار و اصرار که...الا و بلا باید تا آخرش بشینی

ما هم نشستیم....اما خب الان اومدم اینجا که یه اتفاقی رو بنویسم...

که به خاطرش امروز خیلی تاسف خوردم

ما اونجا کسی رو نمی شناختیم...اما خب علی (داداش همین دوستم که عرض کردم)

ما رو با یکی از همکلاسی های دخترشون آشنا کرده بودند که ما غریب نباشیم

ولی من حس می کنم اون خانوم اونجا بیشتر احساس غربت می کرد تا ما

خلاصه که من نشسته بودم و داشتم به عرائض حضار گوش میدادم و در تفکری عمیق فرو رفته بودم که....

با ضربه ی آرنج دوستم(فاطمه) به پهلوم به خودم اومدم...نگاش کردم دیدم داره با اون چشماش

به چند صندلی اونطرف تر از من اشاره می کنه...(حدودا دو الی سه صندلی خالی بود)

و اشاره ی فاطمه به اون آقا پسری بود که روی صندلی چهارم نشسته بود

خب شما ها که غریبه نیستید ...تارف هم که ندارم...اما خداییش من اصلا حواسم به حضور این آقایون نبود....!

خلاصه این آقا پسر....بس خوش تیپ و زیبا روی تشریف داشتند...

به طوری که بعد از لحظاتی من و فاطمه متوجه شدیم که تعداد زیادی از دختران حاضر در اون سالن مبهوت و

شیفته ی این شاهزاده شده اند(اینام که همه ندید بدید...)

حالا همه ی اینا به کنار....خب بلاخره دختره و روحیه ی حساسش دیگه

اما.....

بعد از یه چند دقیقه ....

پچ پچ های دوتا دختری که جلوی ما نشسته بودند بدجور حواسمون رو بهشون جلب کرد..

خب که دقت کردیم فهمیدیم بحث سر یوسف دانشگاهه

وای...باورتون نمیشه اما بعد از پچ پچ های طولانی دیدیم یکی از دخترا بلند شد و از سالن رفت بیرون

یه چند دقیقه گذشت....!!!

ناگهان در مقابل چشمان متعجب من  اون یکی خانوم که جلوی بنده بود برگشت و به یوسف دانشگاه 

یه چیزی گفت...من متوجه نشدم چون هی سعی می کردم وانمود کنم حواسم نیست....

یه دفعه دیدم یوسف(چون اسمشو نمیدونم) بلند شد و رفت بیرون....!!!

بله...این خانوم به ظاهر محترم به آقا یوسف گفته بودند که این دوست من بیرون منتظر شماست...

و آقا یوسف نیز با اشاره ی سر فرموده بودند منتظر من؟!؟! 

که این خانوم هم مجددا با اشاره ی سر فرموده بودند آری..!

ما هم بعد از چند دقیقه که فاطمه دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و شروع به برقراری رابطه با همین خانوم

کرد به محتوای این مکالمه ی مرموز پی بردیم

خلاصه که یه کم گذشت....این خانومه هم رفت دنبال دوستش...

و متقابلا دوست اون آقا یوسف هم رفت دنبال دوستش

یه چند صباحی گذشت....

تا بلاخره دوتا خانووم با یه همچین قیافه ایبرگشتند!!

ما هم که فضوووول

ما:چی شد؟؟!!

-هیچی پسره خیلی بی شعور بود..( میدونستیم)

ما:.....(تو دلمون)...اما تو ظاهرمونچراااا؟! چی گفت؟!

-هیچی بابا بی شعور گفت من صاحب دارم...

ما: (تو دلمووونو دوباره تو دلمون....و بازم تو دلمون)....و اما ظاهرمونوا...( و دیگر هیچ)

آخه خداییش خیلی کارشون زشت بود...منم جای پسره بودم عمرا کاری غیر از این میکردم

خلاصه که خیلی خیلی حالم بد شد....به فاطمه گفتم من اگه اینقدر احمق بودم که یه همچین حماقتی

 می کردم...تا آخر عمرم آب خوش از گلوم پایین نمی رفت

یه نتیجه ی اخلاقی: زیاد به عشق توی نگاه اول اعتماد نکنید (مخصوصا خانوما)

اونایی که با یه نگاه عاشقشون می شید شاید قبلا یکی دیگه عاشقشون شده باشه..

.سعی کنید خودتونو کنترل کنید

......

این آهنگی گذاشتم درسته غمگینه و قرار شده که غمگین نباشیم...

اما من واقعا عاشق این آهنگ و صدای مهدی احمدوند هستم....امیدوارم شمام خوشتون بیاد

 

+ نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند1390 ساعت 23:6 توسط مهتاب |


تو نفس منی...منی....

ساعت ۲:۲۵ دقیقه ی بامداد....

عین جغد بیدارم!!!

داشتم درس می خوندم....ای بابا...باور کنید داشتم درس می خوندم

خب اگه دوست نداریدم باور نکنید...من که راست می گم

امشب داشتم درس می خوندم که....که یه اتفاق جالب افتاد....خیلی جالب بود...

خیلی دوستش داشتماتفاقه رو می گم...

اکثر دوستایی که منو میشناسن میدونن که من تو خونه دانشجویی هستم...تقریبا صاحب خونه ام

....از اونجایی که صاحب خونه و مامان خونه ام...قضا پختن با منه...ایش!!

حالا قضا پختن به جهنم...واسه خودم خوبه آخه من خونه تکونی رو کجای دلم بذارم؟!

امروز عین کزت خونه رو رفت و روب کردم....رفت و روب؟؟!!!! خونه رو سابیدم..!!

یعنی به جون خودم همین امشب داشتم سیب زمینی خلال می کردم یکیش افتاد رو سرامیک...

آقا باور بفرمائید اینقد به سرامیکی که شستم اعتقاد دارم که سیب زمینی هه رو نشسته انداختمش تو سرخ کن...ایش.......خیلیم تمیز بوداصن دلم خواست !!!شما نخورید

خلاصه که اینقدر سابیدم و وایتکس و جوهر نمک زدم که دستام میسوزن...

دستکش هم داریمدستکش تو دستام می چرخه..برا دستام بزرگه

....بعد از ظهرم مهمونی دعوت بودمنیست که قرار گذاشتم شاد باشم...

واسه همونه!!

خلاصه که تازه بعد از ۳ روز ساعت ۱۰ شب تصمیم گرفتم کارای کلاس زبان فردام رو انجام بدم

داشتم از خستگی دور از جون شما که میخونی پرپر می شدم!!

یه چایی درست کردم..با نباتخوردم که چشام وا شه...نشستم پا درسم...

خیلیم جدی بودم...با هیچ کس هم شوخی نداشتم

که یهو یه اتفاقی افتاد که کلا خواب از سرم پرید...یه اتفاقی که اصلا خاص نبود...

اتفاقا خیلی هم تکراری بودولی بدجور بهم انرژی منتقل کرده...الانم دیگه خوابم نمی بره..

وای وای....خیلی نوشتم...

فقط خواستم در جریان باشید که امشب می خواستم بخوابماااا....قسمت نبود

دوستتون دارم.....

پ.ن: در ضمن....غذا....نه قضا...می خواستم ببینم شما بلدید یا نه...که متاسفانه بلد نبودید

دانشجوهای این مملکت

                               مهتاب

عاشق این تیکه ی این آهنگم....

تو نفس منی..منی...همه کسه منی منی....بی تو قلبم می گیره و نفس منی....

 

 

+ نوشته شده در شنبه 6 اسفند1390 ساعت 3:8 توسط مهتاب |


شاد می شویم....

امروز با یکی از دوستام حرف می زدم....یه دوست خیلی عالی....

یه دوست خیلی دوست داشتنی....

و البته یه دختر خاله ی مثل ماه که همیشه کنار منه....توی هر شرایطی...

طبق گفت و گویی که داشتیم با هم..من یه تصمیمی گرفتم...

حالا که ...... یادش رفته که چی بین ما بوده...حالا که همه چیز و فراموش کرده...منم فراموش می کنم!

مثل قبل شاد زندگی می کنم.....

شاده شاد.....شما هم همه توی شادی من سهیم هستید...

دوستتون دارم..خیلی زیاد

اینم یه آهنگ شاد...درخواست سارا خانومه...دختر خاله ی دوست داشتنیه خودم...

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند1390 ساعت 22:24 توسط مهتاب |


دلتنگ

هنوز هم دلتنگت می شود...گاهی...!!!

دلم را عرض می کنم....

انگار این روز ها دلتنگ تر می شود.....

عمیق تر درد می کشد.....دلم...!!!

اینروز ها غریبه تر شده ای.....

غریبه تر شده ای ....؟؟! یا آشناتری...؟!

این روزها...همه جا عکس تو را نشانم میدهند...

گاهی دلتنگی ات بدجور حواسم را پرت می کند.....

انگار که همه چیز خلاصه می شود...در تو....در همان روزهایی که عزیزت بودم!

این روزها تو بی رحم تر شده ای ....

و من که از همیشه غریبه ترم.....

درد می کشد دلم.....آرام نمی گیرد....

انگار تمام دنیا جمع شده اند تا غریبگی مرا به رخم بکشند.....

گاهی که دلتنگ تر می شود....

به سراغ زخم هایی که حوالی دلم جا گذاشته ای که می روم....

غریبه هایی را می بینم که اسم کوچک تو را بد جووور به رخم می کشند....

انگار همه میدانند که قرار نیست دیگر صدایت کنم!!!

این روزها ...بد جور درد می کند.....این زخم ها....

و تو زخم هایم را نمک میزنی...آشنای همیشگی ام!

منی که دلم برای یک بار سلام تو تنگ است.....

میبینم.....!!!

هر روز که به مرز های نزدیکیم با تو سر می زنم.....

میبینم غریبه هایی را که تازه به دنیای تو وارد می شوند....

و قشنگ میبینم جان هایی را که کنار اسم هایشان می گذاری..و قند در دلشان آب می کنی!!

و چقدر آشنا شده اند همه ی غریبه ها با تو....

و چقدر غریبه شده ام با همه ی آشنایی هایم با تو....!!!

انگار این فقط منم که نباید تو را صدا کنم....

انگار این فقط تویی که نباید جانش باشم.....!!!

هنوز هم دلم تنگ می شود گاهی.....

این گاهی ها را هم ای کاش می بردی با خودت بی انصاف....!!!!

                               مهتاب

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند1390 ساعت 11:52 توسط مهتاب |


دلگیرم

امروز بعد از مدتها اومدم که آپ کنم!

خیلی وقته که وبلاگم تعطیله.....نمیدونم اینکه دیگه بی رمق شدم و ننوشتم

دقیقا از کجا شروع شد...

اما خب...شروع شد! مطمئنم که از یه جایی شروع شد...

شایدم می دونم از کجا ولی نمی خوام به یاد بیارم!!!

مثل آدم داشتم زندگی می کردم....آره...قبوله....خیلی هم مثل آدم نبود...

اما خب...حداقلش این بود که سرم و انداخته بودم پایین و داشتم زندگیمو می کردم....

کاش هیچ وقت حال و هوام عوض نمی شد...کم کم داشتم عادت می کردم به همه چیز..

کم کم قبول کرده بودم که اینه زندگیه من...باید باهاش کنار بیام...

اما نمی فهمم این وسط چرا باید یه اتفاقی می افتاد که بازم دلگرم بشم به این زندگیه لعنتی

بازم دل خوش کنم که دنیای من مرحله ی بعدی هم داره... همش غول نیست!!!

همین که دلم آرووم شد...همین که به یه روزای قشنگ رسیدم....دنیا یه ضربه ی کاری بهم زد...

من نمیدونم چرا ؟! آخه مگه من کاری به کارش دارم که اینجوری انگولکم می کنه!!!

توی تموم مدت عمرم...توی این ۲۲ سال....هر چی سرم اومده به خاطر حماقت هام بوده....

دلم نمی خواد دیگه حماقت کنم....دوست دارم سعی کنم یه کم عاقل باشم...!!

ولی فقط یه کم...!!!!

می خوام اینجا بنویسم....بنویسم که چی به سرم میاد....

از بس که آپ نکردم همه از این وبلاگ نا امید شدند....اما بازم اومدم...

اومدم که ببینم این دنیا می ذاره بنویسم!!! یا نه..!

                                                 مهتاب

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1390 ساعت 20:33 توسط مهتاب |


ای مامان زرنگ!!!!

مامانِ مسعود برای دیدنِ پسرش به محلِ
تحصیل اون یعنی لندن رفت!
اونجا بود که متوجه شد یه دخترِ انگلیسی با پسرش هم اتاقیه!
مثلِ همه ی مامانای مسئولِ ایرانی کلی مشکوک شد،
اما مسعود گفت: من میدونم چه فکری میکنی مامان!
... ولی ویکی فقط هم اتاقیه منه!
یه هفته بعد از برگشتن مامانِ مسعود،ویکی به مسعود گفت:
از وقتی مامانت رفته قندونِ نقره ی من گم شده!
یعنی مامانت اونو برداشته؟
مسعود گفت: غیرممکنه ولی بهش ایمیل میزنم!
تو ایمیل خودش نوشت:
مامان عزیزم!من نمیگم شما قندونو از خونه ی من برداشتی،
و درضمن نمیگم که برنداشتی!اما واقعیت اینه که از
وقتی شما رفتی تهران فندون گم شده!
با عشق ... مسعود!

روز بعد ایمیل مادرِ مسعود:
پسر عزیزم! من نمیگم تو با ویکی رابطه داری،
و در ضمن نمیگم که رابطه نداری!
اما واقعیت اینه که اگه اون تو تختخوابِ خودش میخوابید،
حتما تا حالا قندونو پیدا کرده بود!
با عشق ... مامان !
+ نوشته شده در دوشنبه 28 آذر1390 ساعت 17:43 توسط مهتاب |


ما غذای سگ نمی خوریم!!!

             ما غذای سگ نمی خوریم!!!
 
توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد
 
.یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت:
 
ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم .....
 
آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش .....
 
همینجور که داشت کارشو می‌کرد رو به پیرزن کرد گفت:
 
... ... ... چی میخوای ننه ؟
 
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت:
هَمینو گُوشت بده نِنه
 
.....قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت:
 
پُ...ونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت میشه ننه بدم؟
 
پیرزن یه فکری کرد گفت بده ننه!
 
قصاب اشغال گوشت‌های اون جوون رو می‌کند می‌گذاشت برای پیره زن
 
.....اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می‌کرد گفت:
 
اینارو واسه سگت می‌خوای مادر؟
 
پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت:
 
سَگ؟جوون گفت آره ..... سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز می‌خوره
 
..... سگ شما چجوری اینا رو می‌خوره؟
 
پیرزن گفت: میخوره دیگه ننه ..... شیکم گشنه سَنگم میخوره
 
.....جوون گفت نژادش چیه مادر؟
 
پیرزنه گفت بهش میگن توله سَگِ دوپا ننه .....
 
( اینا رو برای بچه‌هام میخوام آبگوشت بار بگذارم! )
 
جوون رنگش عوض شد ....
 
یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن .....
 
پیرزن بهش گفت:
 
تو مَگه ایناره برای سَگِت نگرفته بودی؟
 
جوون گفت: چرا
 
پیرزن گفت ما غذای سَگ نمیخوریم ننه
.
....بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت......
+ نوشته شده در جمعه 13 آبان1390 ساعت 14:19 توسط مهتاب |


خدا وجود ندارد؟؟!!

                  خدا وجود ندارد؟؟!!
 
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.
 
در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
 
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع "خدا " رسیدند. آرایشگر گفت:
 
من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
 
 
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد
 
به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟
 
بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ ا...گر خدا وجود می داشت،
 
نباید درد و رنجی وجود داشته باشد.
 
نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند
 
 آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
 
 به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد،
 
در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده.
 
 ظاهرش کثیف و ژولیده بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:
 
می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. آرایشگر با تعجب گفت:
 
چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه
 
 کردم.

مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند،
 
هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش بلند و
 
 اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند!
 
 موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد !
فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند.
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد......
+ نوشته شده در جمعه 13 آبان1390 ساعت 14:9 توسط مهتاب |


تیمارستان

هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم:

شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟

روان‌پزشک گفت:

ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل

 جلوى بیمارمی‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.

من گفتم:

آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتراست.

روان‌پزشک گفت:

نه! آدم عادى در پوش زیرآب وان را بر می‌دارد .شما می‌خواهید تخت‌تان کنارپنجره باشد یا نه ؟

+ نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور1390 ساعت 17:8 توسط مهتاب |